این وبلاگ دیگه به روز نمیشه دوستای خوبم خداحافظ کسی کاری داره یا آدرس جدیدمو میخواد برام کامنت یا پیغام بذاره تا درجریانش بذارم خداحافظ دوستای گلم...
این وبلاگ دیگه به روز نمیشه دوستای خوبم خداحافظ کسی کاری داره یا آدرس جدیدمو میخواد برام کامنت یا پیغام بذاره تا درجریانش بذارم خداحافظ دوستای گلم...
بي تو هر شب عاشقي باراني ام / لاله پژمرده و زنداني ام
بي تو در کنج همه دلواپسي / بي تو من آغاز يک ويراني ام . . .
امشب میخواهم آخرین نامه را برای ات بنویسم شاید که دیگر فرصتی برای نگاشتن نداشته باشم .
عکست را روبه روم گذاشتم ناگهان چشمم به عکس تو افتاد در گرداب اشک افتاد و یک لحظه آن روز را به یاد آوردم که برای اولین بار در اون ساختمون دیدمت.
امروز میخواهم به روزهای بی تو پایان بخشم امروز دیگر منتظر دختر تابستان نمیمانم
هرچی دلت میخواد بگو
اما نگو دوسست دارم
سر به سرم نذار برو
حرفاتو باور ندارم
یه عمری که در به درم
زدست عشق و عاشقم
خسته ام از سراب عشقم
نگو که گریه میکنم
من بخدا باورت ندارم
قصه ی عشق و عاشقی
مال قدیماست
یا که بیرون دفترا
شعر و غزل هاست
راستي توراه خانه عشق را بلدي ؟
اگر نميداني از پرنده ها بپرس ، از قطره هاي باران و از نسيم صبحگاهي و عطر شبانگاهي بپرس ! آن ها همه راه عشق را مي دانند اورا ميشناسند پيغام آوران ميا عاشق و معشوق اند .
امشب ميخواهم عاشقترين موجود روي زمين باشم .
ميخواهم به سوي شهر عشق پر بكشم آنجا كه همه عاشقند. عاشقاني كه مسافتي طولاني را طي كرده و آنجا جمع شده اند .
منم پرواز كنان همچون پرستوئي شكسته بال خود را به جايگاه عاشقان خواهم رساند.
تو اي مهربان ترين ، تو اي عاشقترين !
اكنون كجائي تادست هاي پر از ستاره ام را به سويت بگيرم و ستاره بارانت كنم ؟
امشب به يادتو ساعت ها روي صندلي نشستم و چشم به آسمان دوختم زيرا تو هميشه به من ميگفتي به اندازه تمام ستاره ها دوستم داري امشب ميخوام ستاره هارو بشمرم تا عشقت رو بدست بيارم .
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه ميآيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم
آهسته گام بر می دارم و می روم از این شهر خیالی و تو در سطر سطر این کاغذها تا همیشه می مانی
کسی که گریه میکنه،یک غصه داره.و کسی که می خنده،هزار تا غم.!
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ، ولی حیف که من زاده ی امروزم ، خدایا جهنمت فرداست ، پس چرا امروز می سوزم ؟
خیلی سخته آدم دلش اینقدر بگیره که حتی نتونه سر صحبتو با خدای خودشم باز کنه یا تو اوج دلتنگی
احساس دلتنگی کنی حتی با وجود تمام آدمایی که اطرافتن اما بازم هیچکی نتونه پایه درد دلت بشینه
خیلی سخته با تمام وجودت حاضر باشی هرچی داری رو بدی اما اونی که همیشه حرفاتو گوش داده حتی اگه
نتونسته کاری برات انجام بده اما حضورش آرومت کرده پیشت باشه
اما افسوس - افسوس که ما آدما هروقت چیزی رو لازم داریم پیداش نمی کنیم حالا من با این دلتنگم چیکار کنم.
ته بوردی شهر دور دل بیه پاره معشوقه بمیره
نیشتمه راه سر ندارمه چاره معشوقه بمیره
شوه و روز هی صدا کمبه خداره معشوقه بمیره
گمبه حفظ هاکنه ته جان سالمه معشوقه بمیره
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی حقه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
دست رفاقت نمیدم امشب از اون شباست که من دلم می خواد فریاد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم....
لحظه رفتن رسید دیگه نمیبینمت ببخش اگه یه وقتی من تورو آزردمت
بدی و خوبی دیدی دارم میرم حلال کن سخته ازت جدا شم کاشکی نمیدیمت
گریه نکن منم داره گریم میگیره گریه نکن الهی که عشقت بمیره
تاحالا شده دلت بگیره ازدست غصه دق کنه بمیره
تاحالا شده محتاج بشی حتی خدا هم دست تو نگیره
تاحالا شده یه روز بی خبر عشقت بره بهونشو بگیری
بفهمی هر چی می گفت دروغ بود کم بیاری دلت میخواد بمیری
بعضی از مردم فکر می کنند که نمی توانند برای خود همسری برگزینند
در حالی که در اشتباهند همسر احتمالی همچون طاعون از آنها میگریزند
فکر تصویری که از خود دارند که بازتاب ذهن نا هشیار است ذهن ناهشیار برده ای است که بی نهایت
قدرتمند اما کور نیز هست و باید بیاموزی که چگونه به آن حقه بزنی !
ای خدا دلم گرفته ازین زمونه –چی بگم ازین دلم ازدست مردم خون خونه
هرکی از راه میرسه پا روی دلم میذاره
چی بگم ازین چشام که شب و روز هی می باره
دلم شکسته خدا خدا خدا خـــــــــــــــدا
من شدم خسته خدا خدا خدا خـــــــــــــــدا
نامردی دیدم خدا خدا خدا خــــــــــــــدا
سختی کشیدم خدا خدا خدا خـــــــــــــدا
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــدا
نبوغ یعنی به انجام رسیدن آنچه از آن لذت می برید
این نبوغ راستین زندگی است انسان متوسط از ترس از دست دادن امنیت هرگز جرأت نمیکند
کاری را که دوست دارد به انجام برساند.
بیشتر مردم می خواهند خوشبخت باشند اما نمیدانند جویای چیستند
پس ناگذیر بی آنکه هیچگاه آن را یافته باشند می میمیرند حتی اگر آن را بیابند چگونه آن را
تشخیص بدهند آنها دقیقاً مانند جویندگان دولتند براستی می خواهند دولت شوند اما اگر
بی درنگ از آنها بپرسی چقدر میخواهند در سال بدست آورند بیشترشان قادر به پاسخ گفتن
نیستند اگر ندانی به کجا میروی معمولاً به جائی نمیرسی
از خدا پرسید : خوشبختی را می توان کجا یافت؟؟
آن را در خواسته هایت جستوجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم
با خود فکر کرد و فکر کرد گفت : اگه خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم
خداوند به او داد
اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر...........اگر......واگر
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما بازم خوشبختی را نیافتم
خداوند گفت باز هم بخواه گفت چه بخواهم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر آنچه که هست دارم
گفت بخواه که دوست بداری بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه هر چه که داری با مردم قسمت کنی و او دوست داشت و کمک کرد و در کمال تجب دید لبخند را که بر لبها می نشیند و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت میبخشد رو به آسمان کرد گفت : خدایا خوشبختی اینجاست درنگاه و لبخند دیگران
یه روز کارمند پستی که نامه هایی که آدرس های نا معلوم بود رسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته بود خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله ای هستم که زندگی ام را با حقوقی نا چیز باز نشستگی میگذرد دیروز یه نفر کیف مرا که 100 دلار در آن بود دزدید این تمام پولی بودد که تا پایان این ماه باید خرج میکردم یکشنبه هفته دیگر عید است و من 2 تا از دوستانم را دعوت کرده بودم ولی بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم هیچ کس رو هم ندارم ازش قرض بگیرم تو ای خدای مهربان تنها امیدم تویی که به من کمک کنی
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار میگیره میره به همکاراش نشون میده و با هم تصمیم میگیرن پولی را با هم جمع کنن و خواسته ی این پیرزن را بر آورده کنند و کارمندان اداره پست 96 دلار جمع میکنند و براش فرستادند و همه کارمندان ازین که کار نیکی انجام دادند خیلی خوشحال بودند عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینکه نامه دیگری از این پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته بود ( نامه ای به خدا ) همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کنند و بخوانند مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم چگونه ازت تشکر کنم با لطف تو توانستم شام عالی برای دوستانم مهیا کنم و روز خوبی رو بگذرانیم من به آن ها گفتم چه هدیه خوبی برام فرستادی البته 4 دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست برداشتند
دلت شاد لبت خندان بماند![]()
برایت عمر جاویدان بماند
خدارا میدهم سوگند بر عشق![]()
هر آن خواهی برایت آن بماند
بپاید ثروتی افزون بریزد![]()
که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد![]()
برایت زندگی آسان بماند
روزگاریست همه عرض بدن میخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن میخواهند
دیو هستند ولی مثل پری میپوشند
گرگ هایی که لباس پدری میپوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
خب طبیعیست که یک روزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد
بشر به خوشبختی خیلی زود عادت میکند ولی چون خیلی زود عادت میکند خیلی زود هم فراموش میکند که خوشبخت است
ما لحظه ها را میگذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از این که خوشبختی همان لحظه ها بود که میگذراندیم